|


زندگینامه شهید مظلوم دکتر بهشتی به
روایت خودش
استقامت را بايد
از انسانهایي
آموخت كه در طول سالهاي قبل و
پس از پيروزي انقلاب آماج شديدترين حملات در اجراي دشوارترين ماموريتها بودهاند
. سيری در زندگي شهید مظلوم آیت
الله دکتر بهشتی ميتواند الگویی از استقامت،
رشادت و پشتکار برای همه نسلها باشد. از این رو
شما را به مرور زندگی اين انسان سراسر پايداري
با قلم و زبان خود شهید مظلوم فرا ميخوانيم.
محمد حسيني بهشتي كه گاه به اشتباه محمد حسين بهشتي مينويسند. نام اولم
محمد و نام خانوادگي تركيبي است از حسيني بهشتي.در دوم آبان 1307 در شهر
اصفهان در محله لومبان متولد شدم . منطقه زندگي ما يك منطقه قديمي از مناطق
بسيار قديمي شهر است . خانواده من يك خانواده روحاني است . پدرم روحاني بود
. پدرم در هفته چند روز در شهر به كار و فعاليت ميپرداخت و هفتهاي يك شب
به يكي از روستاهاي نزديك شهر براي امامت جماعت وكارهاي مردم ميرفت و سالي
چند روز به يكي از روستاهاي دور كه نزديك حسين آباد بود و روستاي دورتر از
آن كه حسن آباد نام داشت ميرفت. آمد و رفت افرادي كه از آن روستاي دور به
خانه ما ميآمدند برايم بسيار خاطره انگيز است . پدرم وقتي به آن روستا
ميرفت ، در منزل يك پنبه زن بسيار فقير سكونت ميكرد ، آن پيرمرد اتاقي
داشت كه پدرم در آن زندگي ميكرد . اين پيرمرد نامش جمشيد بود ، داراي
محاسن سفيد ، بلند و باريك ، چهرهاش بياباني روستائي ، و نوراني بود .
پدرم ميگفت ما با جمشيد نان و دوغي ميخوريم و صفا ميكنيم و هميشه ميگفت
: من سفره سادهنان و دوغ اين جمشيد را به هر جلسه ديگري ترجيح ميدهم و
اين جمشيد هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما ميآمد و من بسيار
به او انس داشتم .
تحصيلاتم را در يك مكتب خانه در سن چهار سالگي آغاز كردم . خيلي سريع
خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم و در جمع خانواده بعنوان يك
نوجوان تيز هوش شناخته شدم . و شايد سرعت پيشرفت و يادگيري ، اين برداشت را
در خانواده بوجود آورده بود . تا اينكه قرار شد به دبستان بروم ، دبستان
دولتي ثروت در آن موقع كه بعدها بنام 15 بهمن ناميده شد . وقتي آنجا رفتم
از من امتحان ورودي گرفتند و گفتند كه : بايد به كلاس ششم برود ، ولي از
نظر سن نميتواند . بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم و تحصيلات دبستاني
را در همانجا به پايان رساندم .
در آن سال در امتحان ششم ابتدائي شهر نفر دوم شدم . آن موقع همه كلاسهاي
ششم را يكجا امتحان ميكردند . از آنجا به دبيرستان سعدي رفتم . سال اول و
دوم را در دبيرستان گذراندم و اوائل سال دوم بود كه حوادث 20 شهريور پيش
آمد . با حوادث 20 شهريور علاقه و شوري در نوجوانها براي يادگيري معارف
اسلامي بوجود آمده بود .
دبيرستان سعدي هم در نزديكي ميدان شاه آن موقع و ميدان امام كنوني قرار
دارد ، نزديك بازار است ، جائيكه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست . مدرسه صدر
، مدرسه جده و مدارس ديگر . البته بطور طبيعي بين اينجا و منزل ما حدود
چهار ، پنج كيلومتر فاصله بود كه معمولاً پياده ميآمديم و برميگشتيم .
اين سبب شد كه با بعضي از نوجوانها كه درسهاي اسلامي هم ميخواندند آشنا
شوم . علاوه بر اينكه در يك خانواده روحاني بودم و در خانواده خود ما هم
طلاب فاضل جواني بودند ، يك همكلاسي داشتم يادم ميآيد كه او هم فرزند يك
روحاني بود . نوجوان بسيار تيز هوشي بود و پهلوي من مينشست . او در كلاس
دوم به جاي اينكه به درس معلم گوش كند ، كتاب عربي ميخواند . يادم هست و
اگر حافظهام اشتباه نكند او در آن موقع كتاب معالم الاصول ميخواند كه در
اصول فقه است . خوب اينها بيشتر در من شوق به وجود ميآورد كه تحصيلات را
نيمه كاره رها كنم و بروم طلبه شوم .
به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبيرستاني را رها كردم و در مدرسه صدر
اصفهان تحصيلات ادبيات عرب ، منطق ، كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت
خواندم كه اين سرعت و پيشرفت موجب شده بود كه حوزه آنجا با لطف فراواني با
من برخورد كند . و چون پدرِ مادرم مرحوم حاج مير محمد صادق مدرس خاتون
آبادي از علماي برجستهاي بود و من يكساله بودم كه او فوت شد و اين تداعي
ميكرد در ذهن اساتيد من كه شاگردهاي او بودند به اينكه اين ميتواند
يادگاري باشد از آن استادشان . در طي اين مدت تدريس هم ميكردم . در سال
1324 از پدر و مادرم خواستم كه اجازه بدهند در يك حجرهاي كه در مدرسه
داشتم ، شبها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزي باشم . از
يك نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 5-4 كيلومتري ميشد و هر روز با رفت و آمد
مقداري وقت از بين ميرفت و هم بيشتر به كارهايم ميرسيدم و هم در خانهاي
كه بوديم پرجمعيت بود و من اتاق تنها نداشتم و نميتوانستم به كارهايم
بپردازم . البته من در آن موقع فقط يك خواهر داشتم ولي با عموها و مادر
بزرگ همه در يك خانه زندگي ميكرديم ، به اين ترتيب خانه ما شلوغ بود و
اتاق كم .
سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود كه تصميم گرفتم
براي ادامه تحصيل به قم بروم . اين را بگويم كه در دبيرستان در سال اول و
دوم زبان خارجي ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم ولي در
محيط اجتماعي آن روز آموزش زبان انگليسي بيشتر بود و در سال آخر كه در
اصفهان بودم تصميم گرفتم يكدوره زبان انگليسي ياد بگيرم . يك دوره كامل
?ريدر? خواندم پيش يكي از منصوبين و آشنايانمان كه او زبان انگليسي را
ميدانست ، و با انگليسي آشنا شدم .
در سال 1325 به قم آمدم . حدود شش ماه در قم بقيه سطح ، مكاسب و كفايه
راتكميل كردم و از اول 1326 درس خارج فقه و اصول نزد استاد عزيزمان مرحوم
آيت الله محقق داماد ميرفتم و همچنين درس استاد و مربي بزرگوارم و رهبرمان
امام خميني و بعد درس مرحوم آيت الله بروجردي ، مقداري درس مرحوم آيت الله
سيد محمد تقي خوانساري و مقدار خيلي كمي هم درس مرحوم آيت الله حجت كوه
كمري .
در آن شش ماهي كه بقيه سطح را ميخواندم كفايه را هم مقداري پيش آيت الله
حاج شيخ مرتضي حائري يزدي خواندم و مكاسب و مقداري از كفايه كه پيش آيت
الله داماد ميخواندم كه بعد همان را به خارج تبديل كرديم . در اصفهان
منظومه منطق و كلام را خوانده بودم و در قم ادامه اين قطع شد ، چون استاد
فلسفه در آن موقع كم بود ، يكسره بيشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون
ميپرداختم و تدريس ، معمولاً در حوزهها طلبههائيكه بتوانند تدريس كنند ،
هم تحصيل ميكنند و هم تدريس ميكنند و من، هم اصفهان تدريس مي كردم و هم
قم .
به قم كه آمدم به مدرسه حجتيه رفتم . مدرسهاي بود كه مرحوم آيت الله حجت ،
تازه بنيان گذاري كرده بودند . از سال 1325 در قم بودم و اين درسها را
ميخواندم . در آن سالهائي بود كه استادمان آيت الله طباطبائي از تبريز به
قم آمده بودند . در سال 1327 به فكر افتادم كه تحقيقات جديد را هم ادامه
بدهم بنابراين با گرفتن ديپلم ادبي بصورت متفرقه و آمدن به دانشگاه معقول و
منقول آن موقع كه حالا الهيات و معارف اسلامي نام دارد ، دوره ليسانس را
آنجا گذراندم . در فاصله 27 تا 30 ، و سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر
دانشكده را براي اينكه بيشتر از درسهاي جديد استفاده كنم و هم زبان انگليسي
را اينجا كاملتر كنم و با يك استاد خارجي كه مسلط تر باشد يك مقداري پيش
ببرم در سال 1329 و 1330 اينجا ، در تهران بودم و براي تامين هزينهام
تدريس ميكردم و خودكفا بودم ، خودم كار ميكردم و تحصيل ميكردم .
سال 1330 ليسانس شدم و براي ادامه تحصيل به قم برگشتم و ضمنا براي تدريس در
دبيرستانها ، بعنوان دبير زبان انگليسي در دبيرستان حكيم نظامي قم مشغول
تدريس شدم و آن موقعها بطور متوسط روزي سه ساعت كافي بود كه صرف تدريس
كنيم و بقيه وقت را صرف تحصيل ميكردم . از سال 1330 تا 1335 بيشتر به كار
فلسفي پرداختم و به درس استاد علامه طباطبائي درس اسفار و شفاء ايشان
ميرفتم ، اسفار ملاصدرا و شفاء ابن سينا و همچنين شبهاي پنجشنبه و جمعه با
عدهاي از برادران ، مرحوم استاد مطهري و آيت الله منتظري و عده ديگري جلسه
بحث گرم و پرشور و سازندهاي داشتيم .
5 سال طول كشيد كه ماحصل آن بصورت متن كتاب روش رئاليسم تنظيم و منتشر شد .
در طول اين سالها فعاليتهاي تبليغي و اجتماعي داشتيم . در سال 1326 يعني يك
سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقاي مطهري و آقاي منتظري و عدهاي از
برادران حدود هجده نفر ، برنامهاي تنظيم كرديم كه برويم به دورترين
روستاها براي تبليغ و دو سال اين برنامه را انجام داديم . در ماه رمضان كه
گرم بود با هزينه خودمان ميرفتيم براي تبليغ ، البته خودمان پول نداشتيم ،
مرحوم آيت الله بروجردي ، توسط امام خميني ، آن موقع با ايشان بودند نفري
صد تومان در سال 26 و نفري صد و پنجاه تومان در سال 27 بعنوان هزينه سفر به
ما دادند چون قرار بود كه به هر روستائي ميرويم مجبور نباشيم مزاحم يك
روستائي بعنوان مهمان او باشيم و خرج خوراكمان را در آن يكماه خودمان بدهيم
و براي كرايه آمد و رفت و هزينه زندگي يكماه ، خرج سفر را با خودمان
ميبرديم . فعاليتهاي ديگري هم در داخل حوزه داشتيم و اينها مفصل است و
نميخواهم در يك مقاله فعلاً گفته شود .
در سال 1329 و 1330 كه تهران بودم ، مقارن بود با اوج مبارزات سياسي
اجتماعي نهضت ملي نفت به رهبري مرحوم آيت الله كاشاني و مرحوم دكتر مصدق و
بصورت يك جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و ميتينگها شركت ميكردم .
در سال 1331 در جريان 30 تير ، آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در
اعتصابات 26 تا 30 تير فعاليت داشتم و شايد اولين يا دومين سخنراني اعتصاب
كه در ساختمان تلگرافخانه بود را به عهده من گذاشتند .
يادم هست كه مقايسه ميكردم كار ملت ايران را در رابطه با نفت و استعمار
انگليس با كار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسئله كانال سوئز و انگليس و
فرانسه و اينها در آن موقع ، موضوع سخنراني اين بود . اخطاري بود به قوام
السلطنه و شاه و اينكه ملت ايران نميتواند ببيند نهضت مليشان مطامع
استعمارگران باشد . به هر حال بعد از كودتاي 28 مرداد در يك جمع بندي به
اين نتيجه رسيديم كه در آن نهضت ما كادرهاي ساخته شده كم داشتيم ، باز اين
مسئله مفصل است . بنابراين تصميم گرفتيم كه يك حركت فرهنگي ايجاد كنيم و در
زير پوشش آن كادر بسازيم . و تصميم گرفتيم كه اين حركت اصيل ، اسلامي باشد
و پيشرفته باشد و زمينهاي براي ساخت جوانها .
دبيرستاني بنام دين و دانش در قم تاسيس كرديم با همكاري دوستان ، كه
مسئوليت ادارهاش مستقيماً به عهده من بود ، در سال 1333 تاسيس شد . تا سال
1342 كه در قم بودم و همچنان مسئوليت اداره آن را بعهده داشتم و در ضمن در
حوزه هم تدريس ميكردم و يك حركت فرهنگي نو هم در حوزه بوجود آورديم و
رابطهاي هم با جوانهاي دانشگاهي برقرار كرديم . پيوند ميان دانشجو و طلبه
و روحاني را پيوندي مبارك يافتيم و معتقد بوديم كه اين دو قشر آگاه و متعهد
بايد هميشه دوشادوش يكديگر حركت كنند ، بر پايه اسلام اصيل و خالص و در ضمن
، آن زمانها ، فعاليتهاي نوشتني هم در حوزه شروع شده بود ، مكتب اسلام ،
مكتب تشيع ، اينها آغاز حركتهائي بود كه براي تهيه نوشتههائي با زبان نو و
براي نسل نو ، اما با انديشه عميق و اصيل اسلامي و در پاسخ به سئوالات اين
نسل مختصري در مكتب اسلام و بعد بيشتر در مكتب تشيع همكاري ميكردم . و بعد
در سالهاي 1330 تا 1338 دوره دكتراي فلسفه و معقول را در دانشكده الهيات
گذراندم ، در حالي كه در قم بودم و براي درسها و كارها به تهران ميآمدم .
در همان سال 1338 جلسات گفتار ما در تهران شروع شد . اين جلسات براي رساندن
پيام اسلام بود به نسل جستجوگر با شيوه جديد ، در هر ماهي در كوچه قائن در
يك منزل بزرگي بود و جلسه تشكيل ميشد . و در هر ماه يكنفر صحبت ميكرد و
سخنراني ميكرد و موضوع سخنراني قبلاً تعيين ميشد كه در مورد سخنراني
مطالعه بشود . و نوار از آنها گرفته ميشد و اين نوارها را پياده ميكردند
و بصورت جزوه و بعد كتاب منتشر ميكردند كه از عمده آنها بصورت سه جلد
?كتاب گفتار ماه ?و يك جلد پيام گفتار عاشورا? منتشر شد . در اين جلسات هم
باز مرحوم آيتا... مطهري و آيتا... طالقاني و آقايان ديگر شركت داشتند و
جلسات پايهاي خوبي بود و در حقيقت گامي بود در راه كاري از قبيل آنچه
بعدها در حسينيه ارشاد انجام گرفت و رشد پيدا كرد . در سال 1339 ما سخت به
فكر سامان دادن به حوزه علميه قم افتاديم . مدرسين حوزه جلسات متعددي
داشتند براي برنامه ريزي نظم حوزه و سازماندهي به حوزه ، در دوتا از اين
جلسات بنده هم شركت داشتم . كار ما در يكي از اين جلسات به ثمر رسيد و در
اين جلسه آقاي رباني شيرازي و مرحوم آقاي شهيد سعيدي و خيلي ديگر از
برادران شركت داشتند ، آقاي مشكيني و خيليهاي ديگر . و ما در يك برنامهاي
در طول يك مدتي توانستيم يك طرح و برنامه تحصيلات علوم اسلامي در حوزه تهيه
كنيم در هفده سال و اين پايهاي شد براي تشكيل مدارس نمونهاي كه نمونه
معروفترش مدرسه حقانيه ، يا مدرسه منتظريه ، بنام مهدي منتظر سلاما...
عليه است حقاني كه سازنده آن ساختمان است، مردي است كه واقعاً عشق، علاقه و
سرمايه و همه چيزش را روي اين ساختمان گذاشت . خداوند او را به پاداش خير
ماجور بدارد ، بنام او معروف شد . مدرسه حقاني تاسيس شد و اين برنامه در
آنجا اجرا شد و در اين مدارس باز مقداري از وقت ميگذشت و صرف ميشد .
در سال 1341 كه انقلاب اسلامي با رهبري امام و رهبري روحانيت و شركت فعال
روحانيت نقطه عطفي در تلاشهاي انقلابي مسلمانان ايران بوجود آورده بود ، در
اين جريانها حضور داشتم تا اينكه در همان سالها ما در قم به مناسبت تقويت
پيوند دانش آموز و فرهنگي و دانشجو و طلبه به ايجاد كانون دانش آموزان قم
دست زديم و مسئوليت مستقيم اين كار را برادر و همكار و دوست عزيزم مرحوم
شهيد دكتر مفتح بدست گرفتند . بسيار جلسات جالبي بود ، در هر هفته يكي از
ما سخنراني ميكرديم و دوستاني از تهران ميآمدند ، گاهي مرحوم مطهري و
گاهي ديگران ، مدرسين قم ميآمدند در يك مسجد و در يك جلسه طلبه و دانش
آموز و دانشجو و فرهنگي همه دور هم مينشستند و اين در حقيقت نمونه ديگري
بود از تلاش براي پيوند دانشجو و روحاني و اين بار در رابطه با مبارزات و
در رابطه با رشد دادن و گسترش دادن به فرهنگ مبارزه و اسلام . اين تلاشها و
كوششها بر رژيم گران آمد و در زمستان سال 42 من را ناچار كردند كه از قم
خارج بشوم و به تهران بيايم .
سال 42 به تهران آمدم و در ادامه كارها با گروههاي مبارز از نزديك رابطه
برقرار كرديم . با جمعيت هيئتهاي موتلفه رابطه فعال و سازمان يافتهاي
داشتيم و در همين جمعيتها بود كه به پيشنهاد شوراي مركزي اينها ، امام يك
گروه چهار نفري بعنوان شوراي فقهي و سياسي اين جمعيتها تعيين كردند ،
(مرحوم آقاي مطهري ، بنده، آقاي انواري و آقاي مولائي ) اين فعاليتها
ادامه داشت . در همان سالها به فكر اين افتاديم كه با دوستان اين كتابها و
برنامه تعليمات ديني مدارس را كه امكاني براي تغييرش فراهم آمده بود تغيير
بدهيم .
دور از دخالت دستگاههاي جهنمي رژيم ، در جلساتي توانستيم اين كار را پايه
گذاري كنيم و پايه برنامه جديد و كتابهاي جديد تعليمات ديني را با آقاي
دكتر باهنر و آقاي دكتر غفوري و آقاي برقعي و بعضي از دوستان ، آقاي رضي
شيرازي كه مدت كمي با ما همكاري داشتند و بعضي ديگر مانند مرحوم آقاي روزبه
كه خيلي نقش مؤثري داشتند ، با همكاري اينها پايههاي اين برنامه فراهم شد
. مقداري از كارهائي را كه فراموش كردم بگويم ، سال 1341 اگر اشتباه نكرده
باشم 41 يا اوائل 42 ، در يك جشن مبعث كه دانشجويان دانشگاه تهران در امير
آباد در سال غذاخوري برگزار كرده بودند ، دعوت كردند كه من در آن روز مبعث
سخنراني كنم . در اين سخنراني موضوعي را من مطرح كردم بعنوان : ?مبارزه با
تحريف يكي از هدفهاي بعثت است? و در اين سخنراني طرح يك كار تحقيقاتي
اسلامي را ارائه كردم كه آن سخنراني بعدها در مكتب تشيع چاپ شد . مرحوم
حنيف نژاد و چند تاي ديگر از دانشجويان كه براي اين دعوت به قم آمده بودند
و عدهاي ديگر از طلاب جوان كه باز آنجا بودند ، اينها اصرار كردند كه اين
كار تحقيقاتي آغاز بشود . در پائيز همان سال ما كار تحقيقاتي را آغاز كرديم
و با شركت عدهاي از فضلا در زمينه حكومت در اسلام ، ما همواره به مسئله
سامان دادن به انديشه حكومت اسلامي و مشخص كردن نظام اسلامي علاقمند بوديم
و اين را بصورت يك كار تحقيقاتي آغاز كرديم . اين كارهاي مختلف بود كه به
حكومت گران آمد و من را ناچار كردند به تهران بيايم و در تهران آن همكاري
را با قم ادامه ميداديم . بعد از چند ماه فشار دستگاه كم شد ، باز گاهي
آمد و شد ميكرديم ، هم براي مدرسه حقاني و هم براي همين جلسات حكومت در
اسلام كه البته بعدها ساواك اينها را گرفت و دوستان ما را تار و مار كرد .
در سال 1343 كه تهران بودم و سخت مشغول اين برنامههاي گوناگون ،
مسلمانهاي هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنيانگذارش روحانيت بود كه
به دست مرحوم آيتا... بروجردي بنيان گذارده شده بود ، فشار آورده بودند به
مراجع كه چون مرحوم محققي آمده بودند به ايران بايد يك نفر روحاني به آنجا
برود . اين فشارها متوجه آيتا... ميلاني و آيتا... خوانساري شده بود و
آيتا... حائري و آيتا... ميلاني به بنده اصرار كردند كه بايد برويد به
آنجا .
آقايان ديگر هم اصرار ميكردند ، از طرفي ديگر چون شاخه نظامي هيئتهاي
موتلفه تصويب كرده بودند كه منصور را اعدام كنند و بعد از اعدام انقلابي
منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود ، دوستان فكر
ميكردند كه به يك صورتي من را از ايران خارج كنند و در خارج مشغول
فعاليتهائي باشم . وقتي اين دعوت پيش آمد به نظر دوستان رسيد كه اين كار
خوبي است و زمينه خوبي است كه برويد و آنجا مشغول فعاليت بشويد . البته خود
من ترجيح ميدادم كه در ايران بمانم ، ميگفتم كه هر مشكلي كه پيش بيايد
اشكالي ندارد ولي در جمع دوستان ميپذيرفتند كه بروم خارج بهتر است . مشكل
من گذرنامه بود كه به من نميدادند ولي دوستان گفتند از طريق آيتا...
خوانساري ميشود گذرنامه را گرفت و در آن موقع اين گونه كارها از طريق
ايشان حل ميشد و آيتا... خوانساري اقدام كردند و گذرنامه را گرفتند . به
اين طريق مشكل گذرنامه حل شد و در رابطه با اين آقايان مراجع ، بخصوص
آيتا... ميلاني به هامبورگ رفتم . دشواري كار من اين بود كه از اين
فعاليتهائي كه اينجا داشتيم دور ميشدم و اين براي من سنگين بود و تصميم
اين بود كه مدت كوتاهي آنجا بمانم و كار آنجا كه سامان گرفت بلكه برگردم ،
ولي در آنجا احساس كردم كه دانشجويان سخت محتاج هستند به يك نوع تشكيلات ،
تشكيلات اسلامي ، چون جوانهاي عزيز ما از ايران ، خيليشان با علاقه به
اسلام ميآمدند و كنفدراسيون و سازمانهاي الحادي چپ و راست اين جوانها را
منحرف و اغوا ميكردند . با همت چند تن از جوانهاي مسلماني كه در اتحاديه
دانشجويان مسلمان در اروپا بودند كه با برادران عرب و پاكستاني و هندي و
آفريقائي و غيره كار ميكردند و بعضي از آنها هم در اين سازمانهاي دانشجوئي
ايراني هم بودند ، هسته اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان گروه فارسي
زبان آنجارا بوجود آورديم . مركز اسلامي گروه هامبورگ سامان گرفت .
فعاليتهائي براي شناساندن اسلام به اروپائيها داشتيم و فعاليتهائي براي
شناساندن اسلام انقلابي به نسل جوانمان داشتيم .
بيش از 5 سال آنجا بودم ، كه در طي اين 5 سال سفري به حج مشرف شدم سفري به
سوريه ، لبنان و آمدم به تركيه براي بازديد از فعاليتهاي اسلامي آنجا و
تجديد عهد با دوستان مخصوصاً برادر عزيزمان آقاي صدر ( امام موسي صدر ) و
اميدوارم هر كجا كه هست مورد رحمت خداوند باشد و انشاءا... به آغوش
جامعهمان باز گردد و سفري هم به عراق آمدم و به خدمت امام رفتم در سال
1348 و به هر حال كارهاي آنجا سروسامان گرفت و در سال 1349 به ايران براي
يك مسافرت آمدم اما مطمئن بودم كه با اين آمدن امكان بازگشتم كم است ،
ضرورتهائي ايجاب ميكرد از نظر ضرورتهاي شخصي كه حتما سفري به ايران بيايم
. به ايران آمدم و همانطور كه پيش بيني ميكردم مانع بازگشت من شدند .در
اينجا مدتي كارهاي آزاد داشتم كه باز مجددا قرار شد كار برنامه ريزي و تهيه
كتابها را دنبال كنيم . و اين كار را دنبال كرديم و همچنين فعاليتهاي علمي
را در قم و در رابطه با مدرسه حقاني ، فعاليتهاي تحقيقاتي گستردهاي را با
همكاري آقاي مهدوي كني و آقاي موسوي اردبيلي و مرحوم مفتح و عدهاي ديگر از
دوستان شروع كرديم ، بعد مسئله تشكيل روحانيت مبارز و همكاري با مبارزات
بخشي از وقت ما را گرفت . تا اينكه در سال 1355 هستههائي براي كارهاي
تشكيلاتي به وجود آورديم و در سال 1357 ـ 1356 روحانيت مبارز شكل گرفت و در
همان سالها در صدد ايجاد تشكيلات گسترده مخفي يا نيمه مخفي و نيمه علني
بعنوان يك حزب و يك تشكيلات سياسي بوديم و در اين فعاليتها دوستان مختلف
هميشه با هم بوديم .
در سال 56 كه مسائل مبارزاتي اوج گرفت ، همه نيروها را متمركز كرديم و در
اين بخش و بحمدا... باشركت فعال همه برادران روحاني در راهپيمائي و مبارزات
به پيروزي رسيد . البته اين را باز فراموش كردم بگويم از سال 50 من يك جلسه
تفسير قرآني را آغاز كردم كه روزهاي شنبه بعنوان مكتب قرآن ، مركزي بود
براي تجمع عدهاي از جوانان فعال از برادرها و خواهرها ، در اين اواخر حدود
400 الي 500 نفر شركت ميكردند . كلاس سازندهاي بود ، در سال 54 به مناسبت
جريانهاي اين جلسه و فعاليتهاي ديگر كه در رابطه با خارج داشتيم ، ساواك ،
كميته مرا دستگير كرد . چند روزي در كميته مركزي بودم كه بعد با كارهائي كه
قبلا كرده بوديم كه برگهاي زياد به دست دشمن نيفتاد ، توانستيم از دست
آنها خلاص شويم .البته قبلا مكرر ساواك من را خواسته بود . قبل از مسافرتم
و بعد از مسافرتم ، ولي در آن نوبتها بازداشتها موقت و چند ساعته بود .
اين بار چند روز در كميته بودم و آزاد شدم، ديگر آن جلسه تفسير را
نتوانستيم ادامه بدهيم تا در سال 57 بار ديگر به مناسبت فعاليت و نقشي كه
در اين برنامههاي مبارزاتي و راهپيمائيها داشتيم در عاشورا چند روزي مرا
دستگير كردند و به اوين و بعد به كميته بردند و باز آزاد شدم .
و به فعاليتها ادامه دادم تا سفر امام به پاريس . بعد از رفتن امام به
پاريس چند روزي خدمت ايشان رفتيم و هسته شوراي انقلاب تشكيل شد با نظرهاي
ارشادي كه امام داشتند و دستوري كه ايشان دادند شوراي انقلاب ، اول هسته
اصلياش مركب بود از آقاي مطهري و آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي موسوي
اردبيلي و آقاي باهنر و بنده ، بعدها آقاي مهدوي كني اضافه شدند . بعد آقاي
خامنهاي و مرحوم آيتا... طالقاني و آقاي مهندس بازرگان و دكتر سحابي و
عده ديگر آنها هم اضافه شدند تا بازگشت امام به ايران ، فكر ميكنم كه ديگر
از بازگشت امام به ايران به اينطرف ، فراوان در نوشتهها گفته شده كه ديگر
حاجتي نباشد كه در بارهاش صحبت كنيم .
و اما خانواده ما سه فرزند داشت كه من و دو خواهر هستيم و هم اكنون هر دو
خواهرم هستند .ولي پدرم در سال 1341 به رحمت ايزدي پيوست و مادرم هنوز در
قيد حيات است . مرگ پدر در زندگي ما جز يك تاثير عاطفي و يك مقدار بار
مسئوليت مادر و خواهر تاثير ديگري نداشت ، تاثير شكنندهاي نداشت ، البته
از نظر عاطفي بسيار ناراحت شدم ولي چنان نبود كه در شيوه زندگي من تاثير
بگذارد و آن موقع من ازدواج كرده و داراي فرزند هم بودم .
بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل شوراي انقلاب شهيد بهشتي يكي از مؤثرترين و
فعالترين و با استقامت ترين افراد شوراي انقلاب بودند و نيز با راي مردم
تهران به مجلس خبرگان راه يافت و همچنين از سوي امام امت به رئيس ديوان عالي
كشور برگزيده شد .
شهيد بهشتي همچنين با تعدادي از افراد مؤمن و معتقد ، حزب جمهوري اسلامي
ايران را تاسيس نمودند و ايشان را به دبير كل حزب برگزيدند و تا لحظه شهادت
در اين سمت بودند
يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد
|